«هیچ گروه چهلنفری خداوند را در کاری نمیخوانند مگر اینکه دعای آنها را مستجاب میکند. پس اگرچهل نفر نباشند، چهار نفر هر کدام ده مرتبه دعا کنند و اگر چهار نفر (هم) نباشد،یک نفر چهل مرتبه دعا کند، خداوند عزیز و جبار دعا را مستجاب میکند.»
(سفینة البحار، ج3، ص51 )
در این دوره كه با حضور حداقل 41 نفر انجام میشود،افراد دعای درخواستی و نام خود را ذكر میكنند. افراد شركت كننده بایستی دعایی راانتخاب كنند كه دسترسی به آن برای بقیه افراد راحت باشد. بعد از ثبت نام و شروعدوره تمام افراد هر دوره موظف میشوند در ساعات تعیین شده (كه در زمان ثبت نام ذكرمیشود) در هر روز برای یكی از اعضا دعا كنند یعنی دعای درخواستی فرد مورد نظر رابرای برآوردن حاجاتش بخوانند.
فردی كه دعای آن روز برای او خوانده میشود، موظف است خود 120بار آیه "امن یجیب..." را برای سلامتی و حاجات امام زمان تلاوت كند.
پس در كل 40 نفر برای یك نفر و خود فرد برای امامزمان دعا میكند. برای مثال فرد "الف" در دوره ثبت نام میكند و دعایدرخواستی خود را زیارت عاشورا ذكر كرده و فرد "ب" خواستار تلاوت سوره یسمیشود و همین طور مابقی افراد. شبی كه برای حاجت فرد "الف" درنظر گرفتهشده تمامی 40 نفر (از جمله فرد "ب") در ساعت مقرر زیارت عاشورا رامیخوانند(برای فرد "الف") و فرد"الف" خودش 120 بار ایه امنیجیب را تلاوت میكند. در شب بعد كه نوبت فرد "ب" است همه 40 نفر دیگر ازجمله فرد "الف" سوره یس را تلاوت میكنند(برای فرد "ب") و فرد"ب"120 بار آیه امن یجیب را میخواند. لذا هر دوره 41 روز ادامه می یابد و تمامی افراددعای درخواستی شان توسط 40 نفر دیگر خوانده میشود.
پس دعای خود را در نظرات بگذارید.زمان شروع دوره انشالله از اول ماه رجب
سلام.دعای چهل شب هنوز کامل نشده و درخواست دارم به دوستان و
عزیزان خودتان بگویید تا این گروه چهل نفری زودتر نکمیل شود
بچه کسانی که چند دعا درخواست کردن باید هر شب به تعداد دعای که ثبت کردن دعای شب را بخونند.
مثلا من زیارت ال یس و مناجات امیرالمومنین را درخواست کردم
بنابراین بر فرض امشب دعای علیرضا ثبت شده (دعا توسل) پس من باید اون دعا را دوبار بخونم
یعنی به تعداد دعای که برام ثبت شده دعای هر شب را باید بخونم
یکی از اشعار زیبای شهیارقنبری که من خیلی دوست دارم "همیشه غایب" نام داره
این شعر ابتدا توسط "داریوش اقبالی " خونده میشه ولی چون به زندان میوفته
مجوز نمیگیره و زنده یاد "فریدون فروغی " بازخوانی میکنه
که هر دوشون قشنگه فقط اونی که داریوش خونده یک بیت اضافی داره که با یه رنگ دیگه مشخص میکنم
یک نفر میاد که
یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم
مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خالی سفرمونو پر از شقایق میکنه
واسه موجهای سیا دستا رو قایق میکنه
مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
همیشه غایبمن زخمامو مرهم میذاره
همیشه غایبمن گریه هامو دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه
آینه ها سیا بشه کور بشه چشم ستاره
مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خشم این حنجره خسته همیشه غایبه
کلید صندوق در بسته همیشه غایبه
نعره اسب سفید قصه مادر بزرگ
بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه
مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
شاید این همیشه غایب تو باشی
تو اگه اومدنی نیستی بگو
اگه مارو خواستنی نیستی بگو

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست
قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست
من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...
دنیای ما پر از دست هایی است
که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقابها...

نفس می کشم نبودنت را
نیستی
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی
پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است
تو نیستی
آسمان بی معنیست
حتی آسمان پر ستاره
و باران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
نکند یاد آغوشت بیفتم ...
" از اشعار منتخب"
سلام
امروز بعد از مدتها امدم جای که همه خاطراتم از اونجا آغاز شد
جای که برای اولین بار دیدمت
جای که شد آخرین دیدار من تو
جای که برای اولین بار دستت را گرفتم
جای که برای آخرین بار دوباره دستت را گرفته بودم
جای که کنار هم نشستیم و عهد بستیم تا آخر با هم باشیم
یادت هست چند روز بعد از تولدت اینجا بودیم و من اون حلقه را به
نشان عهد بهت دادم؟؟؟؟؟
گفتی نمیشی اما رفت تو انگشتت و انگار برای انگشت خودت ساخته
شده بود
یادت هست اولین بوسه را کجا ازت گرفتم؟؟؟
آره الان تو صحن امامزاده صالح (ع) نشسته ام و دارم مینویسم
نوشتم تا بدونی شاید فراموش کردی اما من هیچگاه نتونستم فراموش
کنم چون هربار که یاد این مکان افتادم فقط اشک ریختم
یادمه تو اون ایام اولین جای که میومدم همین امامزاده بود و
بعد میرفتم دنبال کارام
یاد قدیم برای همه دعا توسل خوندم مخصوصا مریضا
یاد قدیم کنار اون نردها نشستم روبروی صحن اما تنها
یادم قدیم گریه کردم اما اینبار دلیل بیشتری داشتم
میگن باید فراموش کنم و الان دیگه مال من نیستی
متعلق هستی به دیگران
اما چجور میشه همه اینها فراموش بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه اون خاطرات با اون همه حس قشنگ
عهدمون را جای بستیم که خودش نگه دارش باشه
اما نمیدونستیم اینقدر آدم هستن که دوست ندارن این عهد پا بگیره
هم شما را زدند هم منا
مقصر کسی نیست مقصر منم و شما
چون خواستیم دیگران بدونند ما عاشق هم هستیم
واقعا عاشقم بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من عاشقت نبودم اما دوست داشتم دیونه وار
میگن عشق گذارست اما دوست داشتن ابدی
من رسیدم بهش چون دیدم عشقها چجور فراموش شدند
اما این دوست داشتن فراموش نشد
همیشه و همه جا کنار هست
هرگاه خواستم به چیزی فکر کنم فقط تو را دیدم با اون چشمان معصومت
حال بگو چکار کنم
فراموش
اگه قرار فراموش کنم چجوری؟؟؟
تنها راه فراموشی فقط مرگ منه
چون با شکستن دل هم فراموش نشدی

چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است...
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست...
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو ، زور در بازوست

جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید!
فریدون مشیری
کنار توام
انتهای همین خیابان
در ازدحام سرنگ ها
و غزلهای یکبار (!) مصرف
در یکی از گورهای دسته جمعی
و چقدر آرزویم بود
شاعرانه مردن


کوچه ها را بلد شدم...
خیابان ها را ،
مغازه ها را ،
رنگ های چراغ راهنمایی را ،
جدول ضرب را ،
و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم...
اما...
هنوز گاهی میان آدم ها گم می شوم...

آدم ها را خوب بلد نیستم...


فاطمه ای بانوی بی نشان
ایچراغ خلعتی چون سوزان
شادی قلب رسول مصطفی
ذوالفقار را در نیام مرتضی
مادری تو بر تمام اهل بیت
خاک پایت سرمه اهل بهشت
ای طلوع روشنی چون آفتاب
از سر این چاکرانت رخ متاب
یا علی جان تربت زهرا کجاست؟
یادگار غربت زهرا کجاست؟
می پرم گاهی به گلزار بقیع
می نشینم پشت دیوار بقیع
من چو قطره گریه ای بر فاطمه
تو کجایی ای امید فاطمه
تو مدد کردی نمودم شاعری
نوکر زهرا بگردان فاطری
کی شوی زائر به قبر فاطمه
خدمتی بگردان بر شعر فاطمه

ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
من يكـرنگ بيزارم، از اين نيـــرنگ بازيها
زرنگی، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقان را زپا افكندن و گـردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنازم همت والاي بـاز و بي نيازيها
به ميداني كه مي بنـدد پاي شهسـواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اين تركتازيها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غيـر از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه , گوشت بدن خودشو میکند
و میداد به جوجه هاش میخوردند
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما..!
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
...........................
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو با تو
همینه رسم این دنیا
.............
خداحافظ خداحافظ ...
همین حالا.همین حالا......

خداحافظ گل لادن،تموم عاشقا باختن
ببين گريه هام از عشق، چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه ، گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
![]()
تو اين شب هاي تو در تو ، خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم، گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم

نميدوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چه مي دوني ؟
تو اين روياي سر در گم ، خداحافظ گل گندم.
تو هم بازيچه اي بودي ، تو دست سر اين مردم
خداحافظ گل لادن،تموم عاشقا باختن.....

نام : سپیده ساعت :9:46 تاریخ : ۲۴/۰۹/۱۳۸۸
محل سكونت : دنیا
متن یادبود :
سلام ببخشين مزاحم شدم .. يه کاري باهاتون دارم واسم انجام ميدين؟
امشب اينجا هوا ابريه .. ماه توي اسمون نيست ، ميشه خواهش کنم
امشب شما به جاي اون توي اسمون باشين ؟ اخه از شما ماهتر پيدا نکردم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام .۳۱ فروردین تولد آبجی سپیده بود اما حیف اون عزیز دیگر در کنار
ما نیست اما یادش همیشه در کنار ما باقی هست.سپیده دختری بود
از اهدایی ها که دوسال پیش ما را ترک کرد و به خانه ابدی خود رفت.
به رسم ادب یکی از یادبودهای اون عزیز را گذاشتیم.
اون عزیز متولد سال ۷۰ بود و اگر امسال در این دنیا باقی مانده بود
جشن ۲۱ سالگی خود را میگرفت .اما حیف نتوانست در این دنیا باقی
بماند و یکی دیگر از جنش تولدهای خود را ببیند .
از خداوند متعال برای روح آن مرحومه طلب آمرزش و مغفرت خواستاریم
برای شادی روح آن عزیز همگی یک فاتحه به آن هدیه دهیم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
از طرف تمام نویسندگان وبلاگ گوشه این دل تاریک
دلتنگی همیشه از ندیدن نیست،لحظه های دیدار با همه زیبایی گاه پر از دلتنگی است.
نمی دانم چه نسبتی با اشک داری که تا نامت بر زبانم جاری می شود تا یادت در قلبم شکل
می گیرداشک از خانه چشمانم سرک می کشد .تا نگاهت را به ذهن می آورم قلبم تپیدن را آغاز
می کند . در گوشه تنهاییم خاطراتم را مرور می کنم ,خاطرات تلخ و شیرین را ,
بودن و نبودنت را ,لحظه های تنهایی را ,لحظه های انتظار را ,و اکنون می فهمم که عشق
چه ها که نمی کند وتو می دانی که این خاطرات اشک من است.

زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم
و زباران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر، ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم
چتر را تا كنيم و خيس شويم

لحظه اي پشت پا به غم بزنيم
سخن از عشق خود بخود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم
قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم
«سالكم» قطره ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم
مجتبي كاشاني
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا...
چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجلهلباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد...
ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرک سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود . تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد،
مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد .پسر را سریع به بیمارستان رساندند.
دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت .

تنهای


